معلم با عصبانیت به دفتر مشق جمي نگاهي كرد و ان را محكم بست و به گوشه اي از ميز پرتاب كرد و با خشمي كه تمام وجودش را فرا گرفته بود نگاهي به سمت جمي بيچاره انداخت كه در گوشه اي از كلاس هراسان نشسته بود
معلم فرياد زدجمي لطفا بيا
دخترك بدبخت با ترس و لرز از جايش بلند شد و به سمت معلم رفت
معلم به جمي نگاهي كوتاه كرد و در حاليكه اخمي تمام صورتش را فراگرفته بود رو به دخترك گفت چرا انقدر مشق هايت را كثيف و شلخته نوشتي؟چرا انقدر دفتر مشقت كثيفه؟دخترك شونه هاي لرزونش رو جمع كرد و بغضش رو به زحمت قورت داد و اروم گفت:خانم....خانم...مامانم مريضه اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق ميدن اونوقت ميشه مامانم رو بستري كنيم تا ديگه از گلوش خون نياد بعدش ميشه واسه خواهرم شيرخشك بخريم تا ديگه صبح تا شب گريه نكنه
اونوقت قول داده كه پولي كه باقي موند رو برام دفترمشق بخره تا ديگه من مجبور نباشم دفترمشقاي داداشم رو پاك كنم و توشون بنويسم
اونوقت قول ميدم كه مشقامو تميز بنويسم
معلم صندليشو به سمت تخته چرخوند و به دخترك گفت:بشين سرجات
وسپس اشكش از چشمانش سرازير شد
نظرات شما عزیزان:
|